|
129 عشقى كه مجازى بود آبش نبود چون آتش نیم مرده تابش نبود عاشق باید كه سال ماه و شب و روز آرام و قرار و خورد و خوابش نبود
مراد از آب جوهر و اصل و اساس و حقیقت است آنها كه مادةالمواد عالم اجسام را آب مىدانند و آب را مىپرستند در ذمّ هر چیزى مىگویند آب ندارد یعنى ذات ندارد ،و مجازى بودن عشق دو نحو است: یكى آنكه معشوقش قابل عشق نیست مانند عشق غیر خدا به اصطلاح عرفاء و عشق هر كسى غیر كمال خود را مانند لاهیان كه عمر را به باطل مىگذرانند. دوم آنكه درجه عشقش ضعیف است گرچه معشوقش قابل و عشقش به مورد باشد امّا آداب عشق را كاملاً رفتار نمىكند . عاشق باید هماره به خود به پیچد گیاه عشقه نام به خود مىپیچد و در اثر به خود پیچیدن به هر چه برخورد مىپیچد ،عرفاء حركت وضعى فلك را از عشق به مبادى عالیه مىدانند كه به خود مىپیچد از آنكه چرا از آنها دور است دورى جنسى كه غیر جنس روح است مىخواهد همه روح گردد . و از پیچیدن فلك به خودش تولید عناصر و تركیب آنها با هم و حصول موالید و حوادث جوّى و انعطاف دائره وجود پیدا مىشود. و این فیوض قهریه كه از به خود پیچیدن آن به مراتب مادون مىرسد سبب مهر و نظر مبادى عالیه مىشود به آن تا بتدریج جذب كنند آن را بسوى خود و برهانند آن را از ظلمت و بعد و ثقالة جسمیة كه انجام كار باید همه اجسام چه فلكى چه عنصرى روح خالص گردند و تركیب بسائط با هم و گرفتن صور نوعیه به خود و هر یك را انداختن و بهتر از آن را گرفتن براى رسیدن به روحیة و تجرّد است و آن غرض مهمّ نامعلوم كه در طى بیان سه مانع اعتراض در رباعى 120 ذكر شد اشاره به ترویح اجسام است مانند جوهركشى كه در طبیعیات مبحثى بزرگ است همه انقلابات جهان و ناملائمات دوران براى جوهركشى از مواد است تا لطائفى كه در اثر امتزاج روح با جسم در اجسام پیدا شده به انضمام لطائف جسمیه پیدا و از جسم جدا شده صعود به عالم ارواح نمایند مانند انداختن آفتاب گرمى خود را به دریا و صحرا براى جذب ابخره و ادخنه كه عبارتند از موادّ ارضیه كه در گرفته و پیچیده شده به حرارت و به تصعید حرارت متصاعد شدهاند بسوى آفتاب تا انجام كار همه به او رسند و او شوند چنانكه اول از او بودند. همچنین عالم ارواح مانند آفتاب مىتابند به عالم اجسام و چیزى از آثار و لطائف خود بر آن مىاندازند و با آن متحد مىسازند و تا مدّتى این امتزاج و اتحاد در جریان و دوران است تا آنكه همه لطائف جسمیه را كه در عنوان لطافت و تجرد سنخ آن لطائف روحیهاند به حكم سنخیت منضمّ و متحد با خود نموده همراه خود هنگام تصاعد ببرند ،و متدرّجاً همین طور با خود مىبرند تا لطائف جسمیه بكلّى تمام شوند دیگر چیزى قابل تصاعد در اجسام نماند ودائع الهیه كه از حقایق الهیه در حقائق كونیه واقع شده و از حقائق به اجسام تابیده بود برگردند بسوى خدا انّا الیه راجعون مصداق یابد ، به وسائط آمده بودند به وسائط هم برمىگردند كما بدئكم تعودون - كما تعیشون تموتون و كما تموتون تبعثون و كما تبعثون تحشرون - نحشرهم جمیعاً و یوم یحشرالمّتقون الىالرّحمن و فداً . متقين آن لطائف مودعهاند و رحمن مشيّة كليه و وجود مطلق است كه منزّه از تعيّنات است و مفكوك از قيود انانيّات است .و اين تعيّنات و انانيّات را كثرات امكانيّه مىنامند ،كه بايد مبدّل شود كثرت امكانى به وحدت رحمانى و دوره واحده مراتب وجود بسر آيد كه اجل الهى است انّ اَجلَالله لَأتٍ مرگ عالم كبير است مانند مرگهاى محسوس كه جدا شدن روح از تن است. بدان كه عالم اجسام پستترين مراتب وجود است و چون در هر مرتبه به قدر گنجايش آن مرتبه از لطائف وجوديه هست در مرتبه اجسام هم پستترين لطائف كه ديگر بعد از آن چيزى نيست هست آميخته به مواد ثقيله كثيفه اجسام . حالا وجود مطلق كه مدير كل مراتب وجود و مدبّر امور نزول و صعود و كثرت و وحدت آنها است مىخواهد كه به تدبير امتزاج روح و جسم آن مقدار لطائفى كه در مرتبه اجسام وديعه نهاده جذب نموده با لطائف عالم ارواح يكى كند و به دوره كثرت امكانى خاتمه دهد كه مبدّل كند به وحدت رحمانى (كثرت را نشر و وحدت را حشر بايد ناميد) پس از عالم ارواح انتخاب مىكند چند نوع از پستهاى آنها را كه در خور آميختن با جسم و انطباع در آن و اتحاد با آن هستند و مىفرستد بتدريج به عالم اجسام تا مواد جسميّه را بر حسب لياقت و اندازه لطائف وجوديه مودَعه در آنها سه قسمت نمايند و به هر قسمتى يك نوع از آن ارواح درآيند و آن قسمت را به خود بيارايند و نام نفس بر آنها دهند نفوس نباتيه ،نفوس حيوانيه ،نفوسانسانيه (معدن را قابل نفسيّة نمىدانند و روحى به آن حلول نمىكند) و مدّتى چند كه عمر نباتات و حيوانات ناميده شود و يك تعيين اجمالى دارد در آن موادّ جولان عميقى نمايند و بتدريج لطائف جسميّه آنها را جذب و منضمّ به خود نموده صعود دهند و شفيع آن لطائف شوند كه در پيشگاه وجود مطلق كه وحدت رحمانى است پذيرفته آيند و در جرگه لطائف روحيه در آيند (معنى شفاعت روز قيامت اينست من ذاالذى يشفع عنده الّا باذنه اى عندالوجودالمطلق باذنالوجودالمطلق)تا آنكه ديگر در همه مواد جسميّه هيچ از لطائف وجوديّه نماند و ماده محروم از وجود گردد (اين است كه گويند اجسام فناء پذيرند و ارواح دائمالبقائند من گفتهام:
چو آنكه آخر به فناء مىرود اين هستى ما گو كاز اوّل برود تا كه به آخر نرسد عيب جانست تن و مرگ بود ساتر عيب بستر اين عيب ز جان تا كه به ساتر نرسد
اين شعر از زبان تن است نه جان)و قيامت كبرى همين است كه همه لطائف جسميه با لطائف روحيّه يكى شده به ايستند به قيام رحمانى كه جسم بيروح افتاده و خوابيده است نه ايستاده يَومَ يَقوُمُالنّاسُ لِربِالعالمين و همه لطائف جسميّه بتدريج كشيده مىشوند به مقام انسانى به واسطه تغذّى ابدان بشريّه از آنها كه جذب لطائف اغذيه و دفع و القاءِ ثفل و دردى آنها در بدن بشر مىشود ،پس به صعود روح بشرى آن لطائفِ اغذيه صعود خواهند نمود و حشر همه به واسطه انسان خواهد بود و در مقام وجود انسان نقاط دائره وجود سر بهم خواهد آورد ،و چون صعود و سر بهم آوردن را عشق هم مىتوان ناميد كه كثرات عاشق وحدتند لذا گويند كه امانت عشق مختص به انسان است و در غير انسان عشق الهى نيست انّا عرضناالأمانة...فحملهاالانسان . پس وظائف عشق را كه بىآرامى و بيخوابى و توحيد وجهه و انقطاع از كلّ باشد از انسان خواستهاند و اگر انسان آرام به دنيا شد و در بستر طبيعت خوابيد و وجهه خود را از خدا گردانيد و بماسوى گرچه همه جنّت و حور باشد ورزيد و از غير خدا ترسيد ،بقدر اين كارها عشقش مجازى خواهد شد و آتش نيم مرده خواهد بود و آب و تابى نخواهد داشت و مشرك به خدا خواهد گرديد كه غير خدا را شريك در محبت كه بايد مخصوص به خدا باشد كرده و از موحّدى بيرون رفته.
|