|
پس صوفی حقیقی زمام دار و وكیل رعایا یا معلم و مدرس و طرف مشورت نخواهد شد اگرشد دیگر صوفی نخواهد بود كه با هم ضدند.
روح دوم تصوف كه یك درجه پایین تر از روح اول و درتحت رتبۀ او و در ادارۀ او است (راجع به اعمال بدنی است از قول و فعل و آن هم سه امر است :
اول – لغو نگوید و نكند و فحش و بد و رد و قبول نگوید و نكند و سخن بسیار و كار بسیار هم كه نشانۀ اشتغال دل باشد نگوید و نكند ،بسیار نخورد و نخوابد و ندود و تلاش در كارهای دنیا نكند كه نشانۀ دلبستگی به آن است و در كاری كه می كند دلش مشغول به آن كار نگردد. فقط دست یا زبان و غیره كار كند (دست در كار دل با یار).
دوم – اوراد و الفاظی را انتخاب نموده به طور ورد و تكرار مداومت كند به هر زبانی كه خواهد البته زبان طبیعی خودش بهتر است . خواه جملاتی باشد كه خودش ساخته و به هم انداخته یا از دیگران آموخته و خواه جملاتی كه جزء اعمال مقررۀ یك دین آسمانی صحیح باشد (نه دین اختراعی مجهول الصحة) یا نه به هر حال نام خدا باشد با درخواست روحی نه مطالب دنیوی كه خواهش آنها زهر است و اجتناب اهم دائم از آنها لازم است تا چه رسد به ورد و تكرار نمودن آنها و اگر جملاتی از دین مأنوس خودش باشد خیلی خوب است مانند خواندن قرآن هر صبح و پس از نماز و وقت خواب و وقت دیدن چراغ یا آفتاب به ویژه اول طلوعش كه ابهتی و هیمنتی و بزرگی و روح بخشی دارد . مانند حسبی ربی من كل مربی كه نصابش 21 بار است در هر روز و یا در 21 و یا 41 و یا 1001 روز هر روز 21 مجلس خلوت و در هر مجلس 21 بار و مانند لیس الهادی الاهو كه نصابش عدد كبیر است یعنی هزار و یك اقلاً یا بیشتر به میل و اختیارش و اگر در هزار و یك روز بر خود مقرر كند كه هر روز بعد ازنماز سكوت[11] هزار و یك بار درخلوت آهسته بگوید و در وسطش حرف خارج نزند و كاری نكند بهتر است (معنی این دو فراز یكی است ) و ممكن است كه چند عمل را شروع كند برای هزار و یك روز كه در هر یك روزي چند بار خلوت نماید هر بار برای یك عمل تا آنكه در یك دورۀ هزار ویك روزی ده عمل را مثلاً به جا آورده باشد و مانند این مناجات كه ورد خود این ناچیز است (خدایا با آنكه به ظاهر همه سرپیچ و گردنكش و رو سیه و پر مدعا و گنه كار و تبه روزگاریم ،اما در واقع سرسپرده و فرمان برداریم [فرمان باطنی خواست ازلی – قضاء حتمی ] رو به تو و بسته زبان و نیازمند و روزی خواریم .
منت كش تو و بار برداریم ،امیدوار به تو و نعمت شماریم ،افتاده و خاكساریم از خود سیر وبیزاریم و هیچ نداریم . در كفت مهرۀ دواریم در دستت نقطۀ پرگاریم ) در 41 روز هر روز 41 بار این مناجات را در خلوت بخواند و مانند این دو شعر:
چشم امید از تو داریم ای پناه بی كسان
یك نظر بر ما نگر ما را به قرب خود رسان
از تو دور افتاده ایم اما امید ما به تو است
از درت ما را مران درمانده ایم و ناتوان
كه در 41 روز هر روز 41 بار بخواند یا در 1001 روز هر روز 1001 بار چه در خلوت چه در جلوت[12] ،زیرا این اندازه خلوت برای هركسی دشوار است . و مانند خطبۀ كتاب استوار كه 4 شعر عربی و چند جمله نثر عربی است و ورد همیشگی این ناچیزاست ،و سه قسم ختم آنها كه 21 روز و 41 روز و 1001 روز باشد و هر روز 21 جلسۀ خلوت و در هر جلسه 21 بار آن خطبه تماماً خوانده شود و مانند ارشدونی یا هداتی كه در آخر جلد سوم تفسیر كیوان صفحۀ 227 شرحش را نوشته ام .
این چند جمله برای مثال ذكر شد و الا حصر و تعیین ندارد ،حال زاری بهترین معلم الفاظ است و نیز تكرار كلمۀ توحيد یا عربی یا فارسی كه هر روز اقلاً صد بار و در عمر هفتاد هزار و اكملش پانصد هزار بار است با قرار دادن وقت خلوت كه سحرها و اول فجر بهتر است و نیز نماز سكوت كه شرحش را در جلد دوم تفسیر كیوان صفحۀ 94 نوشته ام .
و نیز هر سخنی و هر كاری كه به نفع مردم باشد اگرچه كسب و مزدوری كند كه دخل برد اما دلش و قصدش برای خدمت به خلق باشد نه محض آن مزد كه می گیرد آن گاه دقایق حسن عمل را به كاربرد كه خیانت نكند و بیش از مزد كار كند و به دلسوزی باشد نه سرسری و مشتمل بر گناه باشد و به اندازۀ خستگی و دل مردگی نباشد كه عمده اسباب كار تصوف نشاط روحی و دلزندگی است و آزادی خیال و روشن دلی و گشاده رویی و خوش خویی ،بیكاری دائم بد است و پركاری دائم هم بد است (ان للقلوب اقبالا وادباراً).
سوم فرو نرفتن درخوشگذرانی است و مقید نبودن به روش مخصوص و خورش خاص و پوشش با اختصاص كه لباس شهرت نامند و امتیاز و طرز خاص برای خود قائل نشدن و تابع پیش آمد بودن و چشم به دست قضا و قدر داشتن مانند مهمانی كه چشمش به دست میزبان است هرچه داد . باید به خوشی بخورد و شكر انحصاری كند و بداند كه در آن دم غذای او همان خوب بوده و می بایست همان باشد نه غیر آن و نسبت به واردات ناگوار هم چنین باشد كه همه از جانب یك خدااست نوش و نیش با هم است ،نباید در هم شد و با خدا برهم زد.
روح سوم تصوف حقیقی راجع به معاشرت با مردم و انتخاب رفیق است كه باید هیچ همدمی برای خود قائل نشود و از همه بگریزد و اگر ناچار شد قلباً بگریزد در بزم عیش و نوش داخل نشود ،ساز نواز نشنود و نزند و نخواهد و سر به گریبان باشد و در این جهت مانند ماتم زده و سوگوار و از خوشی های لهو و لعب دور و به تنهایی خو كند منزوی و خلوت نشین باشد كه گویا نذر دارد و ختم و عملی به دست گرفته یا روزۀ سكوت اختیاركرده زیرا همدمان و معاشران شخص را قهراً می كشند به سوی امور اجتماعیه به ویژه آن دم كه بفهمند كه این شخص طالب تجرد و تصفیۀ نفس است.
هم نفس شدن با عموم اگر چه حرف هم نزنند باعث فساد اخلاق و خوی دنیا پرستی گرفتن است زیرا هوایی كه داخل ریۀ مردم شد تا فاسد نشود بیرون نمی آید و آن هوای فاسد شده را تو كه هم نفسی به قوۀ تنفس جذب كرده داخل ریۀ خود می كنی و جزء خون تو می شود بی آنكه بدانی كه آن هوا به چه كیفیتی متكیف [13] شده بود و همۀ اخلاق نیك و بد از خون و در خون است باید هوای خارج شدۀ از نفس مدتی در میان هوای آزاد بماند و كیفیات خود را بپاشاند آنگاه اگر داخل ریۀ یك متنفس دیگری بشود چندان مؤثر نخواهد بود.
لذا طول جلوس درمحافل پر ازجمعیت كه هوا حبس باشد خیلی مضر است هم به جهازات تن و هم به دماغ و جهاز فكر.
به ندرت [نادركالمعدوم] اگر تصادف كند كه دو نفر همدل به هم برسند كه هر دو عازم تصوف حقیقی و كناره گیری از مردم و از امور اجتماعیه اند [اموراجتماعیه همان است كه تعبیر به دنیا می شود و محبت دنیا زهر قاتل تصوف است تا چه رسد به اشتغال قلبی و فكری و فرورفتگی به كارهای مهم دنیا از قبیل ازدواج و چیدن سامان خوشگذرانی و مراودات عمقی و طولانی و طرف معامله و محاسبه شدن با هر كسی بی تشخیص همدلی وهم نفسی].
حالات خوب است كه زهرها و منافیات و موانع و روادع[14] و اضداد تصوف حقیقی را بشماریم گر چه شماره لازم نیست تقریباً همه چیز زندگانی بشر ضد تصوف است چه احتیاجات به انواعها و چه كمالات مرسوم به اقسامها از طبیعی مانند طبع شعر و صدای دلربا و وجاهت فوق انتظار و از مكتسبی مانند علوم و صنایع و ثروت بسیار كه جالب انظار باشد.
[12] . جلوت = آشكار
[13] . متكیف = پذیرندۀ كیفیتی
[14] . روادع = باز دارنده ها |