|
ریاست یك جنسِ عالىِ عامّ شامل پر انواع و اصنافى است منبسط مخفىّ و در مغز سر هر حیوان سلّولى معین دارد ،قوىّتر از همه سلّولها بلكه در هر سلّولى باز شعبهاى دارد غیر از سلّولِ مركزىِ خودش و هر چه سلّولهاىِ دیگر ضعیف شوند سلّولِ ریاست قوىّتر مىشود مانندِ فصلِ پیرى با ریاضت و انزِواء .
و ریاست در اثرِ حسّ و هوش است به زیادتى هوش زیادتر مىشود و انسان چون با هوشتر است میلش به ریاست بیش از هر حیوانى است ،عشقِ به صنعت و تسخیر حیوانات و كشورگیرى و مردمدارى از حبِّ ریاست است .تواضع و مهربانى و خدمتِ به نوع هم از آثارِ ریاست است ،طورى است كه بر خود شخص هم مشتبه مىشود ،مىپندارد كه ریاست نمىخواهد امّا همین هم قسمى از ریاست است به دلیل آنكه اگر او را بستایند كه فلانى طالب ریاست نیست خشنود مىشود و اگر به نحو مذمّت گویند كه ریاست ندارد یا ترك كرده بدش مىآید و همین لذّت و اَلَم دلیلِ بودنِ مبدأ لذّت و اَلَم است و چون این لذّت و اَلَم نفسانى است نه طبیعى پس مبدأ نیز نفسانى است و آن حبِّ ریاست است آخِرُ ما یخرُجُ مِن رُؤُسِ الصِّدِیقینَ حُبُالجاهِ .
و یكى از اقسامِ جاه تركِ جاه است به اِلتذاذِ به این تركِ جاه ،پس ریاست مرگ پذیر نیست اگر بمیرد زندهتر شده از اقسامى مرده و به یك قسم دیگرى زنده شده و از افرادِ بشر آنكه با هوشتر است حبِّ ریاست بیشتر دارد به دلیلِ آنكه لذّت از ریاست بیشتر مىبرد و سایرِ لذائذ را براىِ ریاست ترك مىكند و از تركِ آنها چون كه مقدّمه ریاست است هم لذّت مىبرد نه محضِ ریاء باشد كه بخواهد به مردم بنماید بلكه خود لنفسه لذّت مىبرد و از تركِ ریاء نیز لذّتِ دیگرى مىبرد و همین لذّت نشانه بودنِ حبِّ ریاست است در اَعماقِ قلبش گر چه خودش ملتفت و معتَقِد نباشد ،هیچ چیز مختفىتر از ریاست نیست كه هماره مىخواهد خود را مخفى كند و مرده باشد ، باز از هر گوشهاى پیدا مىشود و زندهتر از هر زندهاى و پیداتر از هر پیدائى است و پرشاختر از هر شاخدار و پرشاخهتر از هر درختى است و پر افرادتر از هر كُلّى و اَكْولتر از هر اَكُولى است ،سیرائى ندارد و به هیچ حدّى واقف نیست ؛همانا مساوِقِ وجود است كه عدم نمىپذیرد، قاهرِ مطلق است و مُفنىِ غیرِ خود است .
و ریاساتِ بشر به دو عنوان است : ریاست دینى یعنى مالكِ اعتقادِ مردم شدن و ریاستِ سیاستى یعنى مالكِ افعال و اشكالِ مردم شدن .ریاست دینى از مُبَلّغى هست تا اختراعِ دین و دعوىِ خدایى و ریاستِ سیاستى از پاكارى هست تا شاهنشاهى و دعوىِ خدایى كه هر پادشاهِ مطلقالعنان كه كارش پیش رفت ،از پا ننشست تا دعوىِ خدایى نمود و احكامِ خودش را دینِ مردم قرار داد و جز مرگ چیزى او را قانع نساخت خوشبختى و بدبختى در همه جا هست و بدبختان به نظر مردم قانع مىآیند و خود نیز دعوى قناعت مىكنند و كسى نیست كه نه ریاستِ دینى را بخواهد و نه سیاستى را امّا خیلى هستند كه هر دو را مىخواهند فقیه و كشیش و پاپ در كمین سلطنت است و پادشاه نیز كمانِ نبوّت را مىكشد بلكه نمرود به خداىِ حقیقى تیر مىزند ؛توپ و تَشَر كه هماره در دل و زبان دارد و گلهمند است هم از رعیت ،هم از بخت ،هم از خداى كه چرا نفوذش منحصر به ظاهر است و از ظاهر به باطن سرایت نمىكند یعنى چنانكه اجراءِ احكامش را مىكنند اقرارِ قلبى هم بكنند كه صلاحِ واقعى ما همین است ما نمىدانستیم.
و لذّت ،درجهاى در هر قسمى از دو قسمِ ریاست به شرطى قانع مىسازد نفس را كه امید ترقّى به درجه بالاتر و به قسمِ دیگر نباشد و اگر اندك امید پیدا شد آن لذّت كم و بىنمود مىشود و از عهده حرصِ و آزِ نفسِ ریاستخواه برنمىآید و حرص بر تحصیلِ فوق ،چنان فشار مىآورد كه لذّتِ حاضره مستهلَك مىگردد و تمامِ وسائلِ مفروضه براى تحصیلِ فوق متوسّل مىشود و همّتى مهمّتر از آن ندارد و هر كه و هر چه را كه مانع پندارد گرچه فرضى باشد بدونِ منشاءِ انتزاع با تمامِ قوى به دشمنى و دفعِ آن مانعِ موهوم قیام مىكند و از هر چه تواند باز نمىایستد و هیچ عذرى نمىپذیرد و رحم نمىآرد با آنكه در ضمنِ مواعظِ ریاستى تَوصیهها به رحم و قبولِ عذر مىنماید .
و هر چه درجه ریاست بالاتر رود دشمنها و مانعهاىِ فرضى بیشتر براىِ خودش توهّم مىكند مانندِ مالیخولیا (نگارنده همه ریاستها را مطلقاً درجهاى از جنون مىداند و در فضاءِ برّاقِ وجدان شخصِ ریاستخواه ناقص و معیوب به نظر مىآید و اگر ریاستِ مطلوبه را یافته و به آن مشغول هم باشد یك بیمارِ مُحتَضرِ مَسلُوبُالقُوى به نظر مىآید كه اَقاریر و افعالش مَسلُوبُ الاِعتبارَند) و در اثرِ این توهّم غُصّهها و رنجها مىبَرَد و از بختش و از خدا و از مریدان صادقش توقّعها دارد و گلهها مىكند و هر اندك بدى كه براىِ آن دشمنهاىِ موهوم پیش آید خورسَند شده رُعُونَتها مىآغازد و معجزهها براىِ خود مىسازد و اگر نفوذ داشته باشد طبلهاىِ شادیانه مىكوبد (مَثَلى براى شادىِ احمقانه پراغراقتر از «با دُمش پسته مىشكند» نیست گویا هر حیوانى دُمدار كه شاد شود به قدر شادى دُمش سِطَبر و سخت پر باد مىشود به حدّى كه حكمِ سنگ را پیدا مىكند و پسته را كه سختتر از هر هستهاى است مىشكند) و اگر یك خوشى براىِ آن دشمنِ موهوم پیش آید چنان غمینِ رشگین مىشود كه تا مدّتى باور نمىكند و احتمالِ اشتباه به خود و به واقع مىدهد و بعد تأویلاتى براىِ آن خوشى مىكند بر ضدّ كه اقَلَّش اِستدراجِ خدائى است .
اِنَّما نُملى لَهُم لِیزدادُوا اِثماً و چون این ریاست از كیفیاتِ نفسانیه و از امورِ معنویه است نه مادّیه ،لذا ریاستِ دینیه اَتَمّ وَ اَقوى و اَلذَّ و احَلى است از ریاستِ سیاسیه زیرا دین نسبت به سیاست معنویتش بیشتر است چون كه مبدأ دین امر معنوى است و غایتِ مطلوبهاش چه غایتِ اخیره و چه غایاتِ متوسّطه معنوى است و در امورِ معنویه تلبیس و ابلباسِ باطل به لباسِ حق آسانتر است زیرا مرئوسین مادّىاند نه معنوى و تمیز در امور معنویه نمىتوانند بدهند ،به علاوه كه ارادت و اعتقاد پرده غلیظ است و مانعِ ادراكِ مابهالتّمیز است و در امورِ دینیه نیز از جهتِ معنویت تفاوت است به شدّت و ضعف و شوب و خلوص و هر چه شدیدتر و خالصتر باشد ریاستش اَتَمّ و اَحلى و قابلتر براى تلبیس و دروغ است .
پس ریاستِ پیشنمازى و عقود و ایقاعاتِ شرعیه ضعیفتر و از تدلیس دورتر است زیرا موردِ ریاست كارهاىِ مادّى است مانندِ معاملات و یا مشوب است مانندِ نكاح و طلاق كه اندكى از معانىِ موهومه مىتوان در آنها داخل نمود تا تدلیس بردارد مانندِ آنكه حقّالبُضْع از حقوقِ الهیه و روحانیه است نه از حقوقِ خلقیه و جسمیه و لذا تزویج به كافر روا نیست (گر چه هنوز معلوم كلّ فقها نشده كه زناشویى رخصةً و حرمةً در شریعتها از باب محض تدین است یا محضِ تمدّن و هُوَالاَظهَرُ مشتمل به هر دو است) و ریاستِ فتوى قوىِّ و به تدلیس نزدیك است زیرا رأىِ شخصى و ظنِّ خاصّ در آن مناط است و مقلِّد حقّ بحث ندارد و اغلبِ مقلّدین حسِّ بحث هم ندارند و ریاستِ قطبیت و ارشاد اَقوى و اَخفى است و تدلیس بردارتر است زیرا مناطِ آن كشفِ غیر عادى است و اتّصالِ به غیب و تحقّق و تخلّقِ به اخلاقِ روحانیین است نه به اخلاقِ بشر تا تمیزش ممكن باشد براىِ مرئوسین بویژه كه گویند اخلاقِ اولیاءللّه به ضبط و قانون در نمىآید و قیاس نمىتوان نمود و شاهد آورند تباینِ احوال و افعالِ امام حسن و علىّ (ع) را با آنكه هر دو امامِ مُفتَرضَالطّاعَه بودند و این مطلب بهانه خوبى شده براى هوسرانىِ اقطابِ بىحقیقتِ پر هوسِ كم انصاف و مریدان حسّ ندارند و دیگران هم اعتنا ندارند زیرا قطبیت معارِض و مخلِّ با ریاساتِ سیاستى و فتوائى و پیشنمازى نیست تا آنها جدّیت در منع و دفع نمایند پس قطبیت یك گوشه فراغتى است كه شكوهِ بىاندوهِ و راحتى بىرنج دارد و لذائذِ طبیعیه و نفسیه بىرقیب و بىصدا فراهم است .
فقط شرطش كمى وجدان و زیادتىِ وقاحت است ،حتّى آن كه الفاظ عرفانیه دانستن و ذوقِ شعر داشتن هم شرطش نیست كه ما در زمان خود مىبینیم فاقدینِ علم وانسانیت حریصتر به اِرشاد و قطبیتاند و قضایا و حوادث هم از بابِ استدراج مُساعدِ آنها است كه تدلیسِ كرامتنما بسیار نمودار مریدانِ بىحسّ مىشود به حدّى كه حسّداران جُرئتِ اِنكار و تأویل ندارند و به سكوت آنها اجماع حسّى منعقد مىشود در زمانِ ما اَمثِله واضحه براىِ این مطلب بسیار است .
و براىِ نگارنده در مدّتِ ریاستِ قطبیت بسیار از این كرامتها رو داد كه هیجان و اصرار مریدان در نسبت آنها به فعل اختیارى من به حدّى بود كه اگر خودم مىگفتم كه من هیچ دخالت در این كرامات ندارم محضِ خواستِ خدا است و تصادف است ،باور نكرده همین را هم كرامتِ دیگر مىدانستند و مزید هیجانِ آنها مىشد همان كه تركِ قطبیت نمودم جمعى حمل بر جنون نمودند كه عاقل ترك لذائذِ خدادادِ بىغائلهاى را نمىكند و نمىدانستند كه من پس از ترك فهمیدم كه چه ضررها و غائلهها و مجازاتهاى سخت در آن لذائذِ حقایقنما پنهان بود كه آن وقت فهمیدنش محال بود و بعد از ترك محسوس شد كه چه اندازه حماقت و وقاحت در آن وقت بر من غالب بود كه مكشوفات را مستور داشت .
و نعمتِ توفیقِ ترك ،كه خدا به من داد فوقِ نعمتِ ایجاد من است زیرا ایجادِ نعمتِ شامله عامّه است امّا قدرت بر تركِ ریاستِ قطبیت كه اَحلى و اَتَمّ است از فتوى كمتر كسى دارد و تواریخِ اقطاب هم نشان نمىدهد ،پس این قوّتِ نفس و قدرت بر تركِ ریاست نعمتِ خاصّهاى است از خدا كه هیچ شكرى برابرش نخواهد شد جز اِقرارِ ذاتى به اینكه خداداد است و بر من است كه باقى عمر را صمیماً خدمتِ معارفى به جامعه بشر نمایم به اِشاعه لفظى و كَتبى تجربیاتِ خودم را شاید راهِ معارفپژوهان اندكى نزدیك و رنجشان كم شود و رنجهاىِ هفتاد ساله من بجاى آنها محسوب گردد و آنها نیز باید بدانند كه (اَلرَّائدُ لا یكذَبُ اَهلَه) و فرض نمایند كه من فرستاده خود آنها بودم براى تحقیق و كشفِ حالِ صوفیان و مذاهبِ دیگر و هفتاد سال از پا ننشستم تا به دست آوردم باطنِ كار را و اینك آمدهام مانندِ درخت میوهدار كه حاصلِ نمُوِّ خود را به دست گرفته رایگان به همه مىدهد و مىگوید این است ره آوَردِ من كه روح دین قوىِّ مطاع است امّا نزدِ خودِ تو است از خود بجو نه از مدّعیانِ ریاست كه جسدِ بىروحند و بىخبرتر از تواند از حقائقِ دین ؛عمرِ تو را كه سرمایه است مباز و به خود بپرداز و مرید و مرادى یك طرفه بازى است كه چه بِبَرى و چه ببازى ،عمر گرانمایه را به مفت باختهاى و من چون از این بازى چند سالهام این امر را فهمیدم كه بازى است نه حقیقت و به زندگى آگاه شدم ،پس عمر را نباختم و قیمتِ عمر تلف شدهام همین فهم بود كه یافتم ؛امّا تو پس از دیدن حال و قالِ من اگر عبرت نَبَرى و ببازى در اُفتى ،عمداً عمرت را به مفت باختهاى كه من حجّت را بر همه تمام كردم و گفتم و نمودم و گویا براىِ همین به دنیا آمده بودم .
|