صفحه نخست | شناخت روح ( علم ارتباط با ارواح) | محصولات | آذر كيوانيان | خيام | ايران شناسي | انتقاد از سايت | درباره ما  
     
 
العربیه |  English

جستجوی پیشرفته
 
             
        شرح حال حکیم عباس كيوان قزوينی شرح حال كيوان به قلم خودش دررنجهايی كه برای دين كشيد


    دررنجهايی كه براي علم و دين كشيد

    در رنج‏هايى كه نگارنده براى علم و دين كشيده و هنوز به رنج اندر است تا بميرد و از اينگونه رنج‏ها برهد و آيا به رنج‏هاى ديگرگون دچار گردد يا به فضل حق تعالى بكلى برهد .
    پيدا است كه پيش از تاسيس مدارس و تعليمات جديده در ايران چه قدر تحصيل دشوار و ناگوار بود كه اول به بچه قرآن مى‏آموختند با آن كلمات مشكله لَننسِفنّه-لنَنِزعّن- فسيكفيكهم‏اللّه يتجنّبها براى فارسى و تركى زبانان و همانا غرض دينى در اين كار داشتند كه اول توجه فكر طفل به نقوش اسلاميه و ذهنش با آنها ورزيده شود تا آنكه نقوش اديان ديگر را نپذيرد ،اما غافل از آنكه كلٌّ مُيَسِّرٌ لِما خُلِقَ لَه و خُلِقَ الناس مِن شَجَرِ شَتّى‏- و الناس مَعادِنُ كَمَعادنِ الذهب و الفضة- و ما به نوبت خود ديديم همان اطفال قرآن آموخته را كه بابى شدند و به حكم بيان قرآن‏ها را سوزاندند .
    پس (تربيت مصنوعى سراب است و دل بستن بر آن ساختن خانه بر آب است) و تربيتِ نافِعِ حقيقى همانست كه جانِ بزرگ آفريده‏هاى خود را به دايه طبيعت سپرده و دارالرضاعه‏اى كه مهدش ثرى‏ و بامش ثريا است ساخته و چرخِ بزرگ را براى گردانيدن همه ادارات تربيت‏هاى متنوعه منظمه طبيعى و نفسانى و عقلانى به راه انداخته و هماره به يك نسق مى‏گردد و ما مِن دابّةٍ الّاهو اخذ بناصيتها اِنّ ربّى على صراط مستقيم .
    و قرآن را به قهقهرى مى‏آموختند از آخر قرآن مى‏گرفتند سوره به سوره تا سوره البقرة تمام مى‏شد آنگاه جشنى عظيم مى‏گرفتند بقدر دارايى و شأن و عنوان و به معلم خلعت و به شاگردان شيرينى مى‏دادند و يك روز تعطيل مى‏كردند و شاگردان جمع شده آن بچه قرآن تمام كرده را با لباس نو جلو مى‏انداختند و او سوره والشمس وضحيها را از حفظ مى‏خواند آيه به آيه و در هر آيه تمام بچه‏ها صدا به صدا داده مى‏گفتند ها ها و تماشائيان به نظر آرزو به آنها مى‏نگريستند و با اين حال از مدرسه تا در خانه آن بچه مى‏آمدند و در آنجا شربت و ناهار مفصل مى‏خوردند و آن بچه را روى صندلى نشانيده احترامش مى‏كردند و فرداى آن روز كتاب فارسى به آن بچه درس مى‏دادند ،به نگارنده ديوان حافظ درس دادند ،وقتى كه يك كتاب فارسى را تمام كرد ساعت خوشى معين نموده قلم و كاغذ به بچه مى‏دادند با شيرينى به معلم و شاگردها و خط مى‏آموختند و اگر مى‏خواستند كه بچه كاسب شود همان خط آخرين تحصيلِ او مى‏شد با حسابِ دينار و خروار و خواندن رساله‏اى كه مسائلِ دين بياموزد و خواندنِ كاغذها تا نامه‏نگارى ياد گيرد و املاء و انشاء بياموزد (املاء يعنى حروف را غلط ننويسد و سطر بندى را ظريف كند كه به سليقه سطربندى خيلى مقيد بودند ،فاصله ميان سطرها اندازه داشت به تفاوتِ بزرگى و كوچكىِ صفحه كاغذ و فاصله سطر دوم بايد زياد باشد و بتدريج كم شود تا آنكه دو سطر آخر بى‏فاصله شود و بايد آخرِ هر سطرى سر بالا باشد يعنى فاصله‏هاى ميان دو سطر بايد در اولِ سطر فراخ‏تر باشد و تا آخرِ سطر متدرِّجاً اندكى كم بشود و آخر بايد بالا رود و كلمه بالاى كلمه نوشته شود تا وصل شود به سطرِ بالا مگر سطرِ دوم كه بايد بالا برود امّا وصلِ به سطرِ اوّل نشود و سطرِ اول بايد خيلى بالا برود تا نزديكِ بالاى ورقه .
    و انشاء به معنىِ عباراتِ سليسِ خوب است با كلماتِ فصيحه و كلام بليغ با سجعِ كامل و تشبيهاتِ مناسب و كناياتِ بليغه و از اين جهت نويسنده را منشى گويند و بهتر نويس را مُنشى باشى و اينها هنوز غيرِ خوبىِ خط است كه او را خوشنويس گويند) .
    و اگر مى‏خواستند بچه مُلّا بشود بعد از شروعِ به خط كتابِ نصاب را كه لغتِ عرب است و ابونصر به شعر در آورده و بحور و اوزانِ شعرِ عرب را تماماً درج كرده مى‏آموختند كه اشعارِ آن را حفظ كند ،(نگارنده پس از شست سال هنوز نصاب را در حفظ دارم ،براى هر لغتِ عربى هنگام حاجت يك شعر از نصاب مى‏خوانم) و همراه نصاب يا بعد كتابِ امثله را بعد صرف مير را درس مى‏دادند بعد يك كتاب عربى از نحو با يك كتابِ عربى از صرف باز يك كتابِ مفصل‏تر و مشكل‏تر از نحو و يكى از صرف درس مى‏دادند تا 5 دور از نحو و سه دور از صرف و از دور چهارم منطق را منضمّ به نحو مى‏نمودند و بعد شروع به علم معانى و بيان و بديع مى‏شد و اين هر سه علم در يك كتابِ مطوّل خوانده مى‏شد و ديگر تكرار نمى‏شد و در وسطِ كتابِ مطوّل شروع به كتابِ شرح لمعه مى‏شد كه فقه است و منضمّ به مطوّل مى‏شد و پس از مطول شروع به علمِ اصول فقه مى‏شد و منضمِ به فقه خوانده مى‏شد .
    معالم با شرح لمعه و قوانين با شرح كبير و پس از شرح كبير ديگر از روى كتاب درس خوانده نمى‏شد بلكه فقه و اصول را هر دو را از سر مى‏گرفتند و از خارج مى‏خواندند و اين درسِ خارج را درسِ مجتهدى مى‏ناميدند زيرا درس گوينده مى‏بايست مجتهد باشد كه مردم تقليدش كنند و قضاوت هم بتواند بكند و مال امام از مردم بگيرد و مال حرامِ مردم را حلال كند به اين قسم كه نصف مال را خودش ببرد يا كمتر از نصف و باقى را بر صاحبِ مال حلال كند و آن شاگردى هم كه درسِ خارج مى‏خواند بعد از سه سال يا 5 سال مجتهد مى‏شد و همان كارهاى استاد را او بجا مى‏آورد و درسِ خارج هم به ديگران مى‏داد.
    نگارنده در قزوين 4 ماه درس خارج خواند و بعد در نجف 7 سال خواند كه تكميل نمود و مجاز شد و كتابِ استدلالى نوشت شرح تبصره علّامه كه نامش «آيَةٌ مُبصِرَةٌ است» .
    و تاريخِ عمامه به سر نهادن وقتى بود كه دو كتاب از نحو و صرف خوانده و فهميده و امتحان داده باشد پس جمعى به پدرِ بچه مى‏گفتند كه حالا اين بچه شايسته عمامه و عبا است ،پس پدر ساعت خوش معين مى‏كرد و جشنِ بزرگى مى‏گرفت عمامه سفيد يا سياه بر سر بچه مى‏گذاشتند ديگر بچه نبايد به كوچه برود و بازى كند و بايد درس خوب بخواند و بداند و اگر چيزى پرسند و نداند ملامتش مى‏كنند كه با اين عمّامه چرا بايد ندانى گويا مى‏پنداشتند كه عمّامه قلبِ ماهيّت و ايجادِ دانش مى‏كند .
    و معلمين قديم بچه‏ها را زياد مى‏زدند و چوب و فلكِ مرتّب داشتند، دانش و سليقه تعليم شرط نبود ،فقط ترسانيدنِ بچه شرط بود شايد بچه‏اى از ترسِ معلّم شب نمى‏خوابيد ،يك معلّمى را نگارنده در دهاتِ خراسان ديد كه بچه‏ها در حضورش هماره با رنگِ پريده بودند و مى‏بايست اجازه شام خوردنِ شب به بچه بدهد و خوابيدن نيز و اگر شبى اجازه نداده يا نهى كرده بود آن بچه آن شب شام نمى‏خورد و نيز اجازه حرف زدن با پدر و مادر بايست بدهد والّا حرف نمى‏زد از ترسِ مؤاخذه خصوص اگر اجرتِ معلّم كم يا دير داده مى‏شد آن وقت به اندك بهانه درس و مشق چوب فراوان مى‏زد كه زخم مى‏شد .
    نگارنده مبتلا به اين درد بود چون پدرش بى‏چيز بود و اجرت معلم را كاملاً نمى‏داد ،هر صبح كه به مكتب مى‏رفت در راه سوره‏هاى قرآن مى‏خواند و بر خود مى‏دميد كه آن روز چوب نخورد باز نمى‏شد و از ضرب چوب هر روز كفِ دستِ او ورم مى‏كرد كه شب نمى‏توانست خط بنويسد ،معلوم مى‏شد كه فايده پول بيش از قرآن و دعا است .
    و اگر معلمى چوب نمى‏زد يا كم مى‏زد اولياء بچه از او شاكى بودند بلكه او را عوض مى‏كردند و نيز معلم بد هيكل و زشت رو مرغوب‏تر بود، مخصوصاً اولياء بچه به معلم مى‏گفتند كه اختيار اين بچه با توست كه تمام گوشت بدنش را زير چوب بريزى و استخوانش بماند براى ما بس است .
    تربيت را فقط به زدن مى‏دانستند و وضع زن و شوهر نيز به زدن بود زن وقت خواستارى مى‏پرسيد كه مرا با چوب خواهد زد يا با زنجير، چونكه هر شوهرى يك زنجير هميشه در جيبش بود كه تا زن بد كرد يا بد گفت يا پى فرمان فوراً نرفت او را با زنجير بزند به قدر مروّت خودش نه بقدر گناه آن زن و نيز بچه مى‏بايست كارهاى شخصىِ معلم را مثل نوكر انجام دهد و فرمان برد حتى آنكه وقت خوابيدنِ معلم بايد بچه‏ها او را به نوبت باد بزنند تا وقتى كه بيدار شود و اگر بيدار مى‏شد و مى‏ديد كسى مشغول باد زدن نيست از همه مؤاخذه مى‏كرد مثل واجبِ كفائى و در هر عيدى خصوص نوروز مى‏بايست شيرينى كامل براى معلم بياورند ،هر بچه بقدر شأن و ثروت پدرش والا چوب مى‏زد به بهانه درس و مشق ،و نيز بايد هر بچه ناهارش را بيارد به مكتب و زياد هم بيارد و كم بخورد ،باقيمانده را عصر معلم جمع مى‏كرد كه يك بار سنگينى مى‏شد بايد يك بچه آن بار را به دوش كشيده ببرد به خانه معلم بدهد كه معلم هرگز براى خانه‏اش نان نمى‏خريد بلكه مى‏فروخت و نيز لباس معلم را مى‏بايست اولياء بچه بدوزند و بشويند و ماهى يك دفعه معلم را مهمان كنند يا غذا پخته به خانه‏اش ببرند و هر بچه يك فرش براى خودش ببرد و يك منقل آتش در زمستان و هر روز يك كيسه ذغال كه عصرها ذغال زياد مانده را ببرند به خانه معلم و نيز ميوه در وقت ميوه.
    مجملاً معلمى يك كسب آزاد پر دخلى بود از نقد و جنس بى‏شرط دانش و سليقه تعليم و هر بيكار بى‏رحمى مى‏رفت در مسجدى يا حجره مدرسه‏اى چند تركه چوب جلو مى‏گذاشت و بچه‏ها را اداره مى‏كرد و كاغذ نويسى و استخاره و شرعيات آن محل را هم بعهده مى‏گرفت و كسى حق تفتيش نداشت كه سواد دارد يا نه .
    پس در بلاد اسلاميه براى اطفال علاوه بر جشن ولادت و عروسى 5 جشن ديگر مى‏گرفتند :
    1. جشن ختم قرآن .
    2. جشن شروع به خط نوشتن .
    3. جشن شروع به عربى علمى خواندن .
    4. جشن ختنه كردن .
    5. جشن عمامه[1].
    سه جشن اول به سببِ افتتاح مدارس جديده منسوخ شد و جشن ختنه هنوز در بعض بلاد باقى است كه در شيرخوارگى ختنه نمى‏كنند و عمداً مى‏گذارند به هفت سالگى كه جشن مفصل بگيرند و در خراسان مرسوم است كه اولياء پسر بايد هنگام ختنه پول زيادى يا ملكى به پسر بدهند تا راضى به ختنه شود و ساز مى‏زنند هنگام ختنه تا درد بريدن را كمتر بفهمد و در آن وقت تا سه روز اقوام و همسايگان حاضر مى‏شوند و هر يك نقد و جنسى به دست آن پسر مى‏دهند به حدى كه نزد رختخواب آن پسر پول زيادى جمع مى‏شود و اين پول سرمايه آن پسر خواهد بود گاهى به چند هزار تومان مى‏رسد و اين پول دادن عوض دارد كه هر كه به پسرش پول داده شده بايد او هم در ختنه پسرِ پول دهندگان پول بدهد و اگر پول دهنده پسرى نداشته باشد و به اقتضاء همسايگى و خويشى مجبور به پول دادن باشد غصه‏ها مى‏خورد كه آنچه دادم عوض ندارد ضرر مجبورىِ من شد و همه كس تا سه روز ناچار است كه جشن بگيرد و پذيرايى مهمان‏هاى بى‏دعوت را بكند و بعض علما و اعيان تا هفت روز جشن مى‏گيرند و شب و روز اطعام مى‏نمايند كه به قدر يك عروسى خرج مى‏شود .
    و آنكه شأن و عنوانى دارد و ثروت ندارد هم ناچار بايد اين خرج را بكند و از اينگونه خرج‏هاى ناچارى بعضى بكلى فقير مى‏شوند و نمى‏توانند اظهار نمايند .
    و جشن ديگر در اسلام ،رفتن به حج و آمدن از حج است كه علاوه بر خرج سفر بايد روز رفتن بلكه دو روز پيش و روز برگشتن بلكه دو روز بعد هم بايد پذيرايى واردين بى‏دعوت را مفصلاً با اطعام شب و روز بنمايند و براى خصوص مذهب شيعه دوازده امامى دو جشن ديگر هم هست كه زيارت كربلا و مشهد رضا باشد در رفتن و برگشتن كه بايد قربانى هم بكنند يعنى يك گوسفند يا متعدد در پيش پاى زائر كه برگشته بكشند و گوشت آنها را به طور غارت به گداها بدهند بسا كه به قدر خرج سفر زيارت ،خرجِ جشن مى‏شود .
    و خصوص علماء دو جشن ديگر دارند و آنها وقت رفتن براى درس مجتهدى و برگشتن با اجتهاد است ،چون كه رسم است كه فقه و اصول را از روى كتاب در شهر خود مى‏خوانند و اين را درس سطح مى‏گويند و بعد بايد بروند به نجف و كربلا و آنجا درس خارج بخوانند تا مجتهد شوند و اگر همين درس خارج را در شهرِ خود يا شهرِ ديگر غير نجف بخوانند مجتهد ناميده نمى‏شوند ،پس ناچار بايد به نجف بروند و از سه تا 7 سال بمانند اگر چه در آنجا درس هم نخوانند كه معروف است آب فرات كه در نجف خورده شود شخص را مجتهد مى‏كند .
    و بعد از اجتهاد رياست و دخل بسيار پيدا مى‏كند كه مى‏ارزد به آن خرج‏ها و زحمت‏هاى رفتن و برگشتن و بعضى كه از خود ثروتى ندارند اهل محل آنها پول جمع مى‏كنند و اين خرج‏ها را مى‏نمايند يا يك شخص يا ثروتى مجاناً اين خرج‏ها را مى‏دهد به اميد اينكه در آخرت آمرزيده شود يا در دنيا به نفع او از اين عالِم حكم صادر گردد ، و اينگونه صاحب ثروت هستند در بلاد اسلاميه كه از اين خرج‏هاى گزاف مى‏كنند كه به ظاهر به تقويت اسلام است و در باطن به اغراض مختلفه دنيويه و مسجدها و مدرسه‏ها مى‏سازند چنانكه در وسط قرن 13 هجرى سه برادر (ملاصالح - ملاتقى - ملاعلى) برغانى (برغان) كه درس خوانده مجتهد شده بودند آمدند به قزوين و خوشبخت شدند و هر يك جداگانه رياست شاهانه و ثروت بى‏اندازه يافتند و از هر يك فاميلى تشكيل يافت كه اكنون از خوشبختان دنيا به شمار مى‏آيند و اهل قزوين به نام هر يك از آنها خانه و مسجدى و مدرسه‏اى بنا كردند كه يكى از آنها هم دائر و پر از طلبه و غربا است و مشتمل بر دو سد و اند حجره مسكونى و چهار مدرس بزرگ و 3 فضا و يك مسجد خيلى بزرگ كه گنجايش 5000 نفر دارد و قريب يك مليون تومان خرج اين بنا شده معروف است به مدرسه ملاصالح و دختر همين ملاصالح كه درس خوانده بود گِرويد به سيد على محمد باب و طريقه بابيه را ترويج نمود و ميان بابيه نامش «طاهره» شد و ميان عموم مردم «قرةالعين» و به جرم بابى بودن محبوس شد و به حكم ناصرالدين شاه در تهران كشته شد و قرب دو سد نفر بابى را متدرجاً شاه حكم كرد كشتند و همين كشتن‏ها ترويج بابيه را نمود كه اكنون مذهب مهمى شده و به همه شهرها سرايت كرده و قرب 14000 نفر هستند ،اما اكنون كه رئيس آنها شوقى افندى است و رؤساءِ بابيه استنكاف از اطاعت او دارند .يكى از رؤساء كه شيخ عبدالحسين يزدى متخلص به آيتى و ملقب به آواره است در سنه 1341 هجرى قمرى از آنها برگشته و بجاى ترويج كه سابقاً مى‏نمود تخريبِ آنها مى‏نمايد و در سنه 1345 به تحريك بعض دُوَل كتابى در رسوايى بابيه نوشته به نام كشف الحيل و تا كنون 3 بار چاپ كرده و هر بار بيش از هزار جلد و همه به قيمت سنگين ،چونكه محرك در كار است عموم مسلمان‏ها خوب مى‏خرند و مى‏خوانند و محتمل است كه در آتيه نزديك آشوبى در ايران بيفتد كه مسلمان‏ها و بابى‏ها در هم افتند و محرك‏ها استفاده كامل نمايند، و اين مطلب يك پيش بينى است كه اولِ پيدا شدنِ سيدِ باب پادشاه روس گفت كه بهترين وسيله گرفتنِ ايران در هم انداختنِ مسلمان‏ها است با اتباعِ سيدِ باب .
    مجملاً نگارنده در بچگى طبعاً راغب به بازى نبود و با بچه‏ها خو نمى‏كرد و حريص بود كه هم در دين و هم در فنون دانش مقام بلندى را بيابد و در خط و شعر نيز داخل شده زحمت‏ها كشيد و هزار شب هر شبى هزار سطر نوشت و دو سال به شعر پرداخت و قصيده‏ها و غزل‏ها ساخت اما چون در طبيعتش استعداد تام نسبت به خط و شعر نبود ترقى نكرد و آنها را ترك كرد و به فنون دانش همت گماشت و هر جا استادى يافت به شاگردىِ او تن در داد ،اما استاد كامل كمتر يافت و از استادان ناقص به طولِ زمان و تلاش بسيار استفاده كرد ؛ تا كنون كه دانشى بقدر قناعت و لزوم دارد .
    و در دين نيز از بچگى به تقليد پدر كه متدين عابد و زاهدى بود به عبادت‏هاى سنگين پرداخت مثلاً در ماه رمضان‏ها تماماً هر شبى سد ركعت نماز مستحب با همه دعاها مى‏خواند و در ماه رجب عمل امّ داود بجا مى‏آورد و هر ختم سنگينى را تكرار مى‏كرد و چند سال متوالى هر روز زيارت عاشورا با سد سلام و سد لعن و نماز و دعاى علقمه خواند كه همه را از حفظ مى‏خواند و نماز شب 13 ركعت با همه دعاها كه همه را حفظ بود هر شب در تاريكى مى‏خواند تا چند سال پيش كه ديگر از ضعف پيرى نمى‏تواند بجا آرد ،فقط به نماز واجب و بعض نوافل يوميه اكتفا مى‏نمايد و دعاها و اوراد هم گر چه همه را حفظ دارد اما به قدر سابق نمى‏تواند زياد بخواند كه ضعف مى‏آورد و توليد مرض مى‏كند، حالا خدمت به نوع را به تعليم تجربياتش مفيدتر از اكثارِ نماز و دعا مى‏داند .
    و از آغاز جوانى تا كنون در هر جا كه سراغ شعبه‏اى از ديانت نمود به هر اسم كه بود استنكاف ننموده رفت ،خدمت‏هاى صادقانه مالى و جانى كرد و اسرارِ آن شعبه را بدست آورد و تا دروغِ آنها معلومش نشد از آنها برنگشت .
    در 22 سالگى ملتفت عنوان درويشى و تصوف گشته به هر سلسله از آنها خدمتها نمود و بد نام آنها شد و مطرود علما گرديد و پروا نكرد ،3 بار علماء محرك عوام شدند كه او را بكشند به جرم درويشى و عوام هم با اسلحه ريختند به مسجد براى كشتن او و او بالاى منبر بود قطع سخن ننمود تا آنكه مريدان پاى منبر دفاع كردند و آشوب شد و به او صدمه جانى نرسيد اما لباس پاره شدن و غارت بردن بود .
    يكى از آن سه بار در تهران بود 17 رمضان سنه 1318 در مسجد جامع كه قرب هزار نفر با اسلحه غير رسمى هجوم آوردند و آشوب تا 3 ساعت بر پا بود و چون نتوانستند كارى بكنند رفتند بازار كليميان را غارت كردند و گرفتار نظميه و حبس و تبعيد شدند و محرك باطنى ميرزا على اصغر خان وزير ايران بود گر چه با نگارنده دشمنى نداشت اما مى‏خواست تهران آشفته و حاكمش بد نام گردد و حاكم عين‏الدوله بود رقيبِ او بود و آخر هم وزير ايران شد و در وزارتِ او مشروطه برپا شد و ميرزا على اصغرخان در مشروطه مغافصة شب يكشنبه 21 رجب كشته شد و عين‏الدوله نيز از كار افتاد و رجزها كشيد و به سختى و پنهانى مى‏زيست تا امسال كه سنه 1346 قمرى بود بدرود جهان نمود، خدا هر دو را بيامرزد .
    نگارنده از هيچ يك مكدر نشد بلكه متشكر گشت كه سبب ثبات دينى شدند يعنى در امر دين بصيرتى بيش از پيش يافت و كشف‏هاى روحى نيز دريافت .
    دوم در اسپهان بود در مسجد حكيم شب ماه رجب 1329 به تحريك بعض ملاها كه به ظاهر با نگارنده دوست بودند از جمله پيشنماز همان مسجد كه از اولاد كرباسى (كلباسى) معروف بود چند نفر از سادات قاضى عسگرى كه معروف به شرارتند آشوب انداختند ميان دو هزار نفر مستمع كه پاى منبر بودند هياهو در گرفت ،به نگارنده صدمه جانى نرسيد اما غارت كفش و عمامه شد و در نتيجه اقبال قلبى عموم مردم به نگارنده بيشتر گشته خواهان ماندن در اسپهان شدند و ماند تا سنه 1341 و داراى خانه و املاك گشت كه اكنون نيز عيال و اولادش در اسپهانند و خودش 3 سال است كه به تهران آمده مقيم گشته و اين نامه را در تهران مى‏نگارد و شب‏ها در مسجد سپه‏سالار در منبر تعليمات عمومى مذهبى مى‏نمايد و در همان مسجد براى طلاب به طرز بحث علمى از حكمت و عرفان و تفسير قرآن اشتغال دارد و قصدش خدمت به نوع است نه فايده مادى زيرا به فضل خدا در آخر عمر صاحب ثروت شده محتاج استفاده مالى نيست ،چشم به راهِ مرگ است و دست به كارِ خدمتِ بشر .
    سوم در شيراز بود در سنه 1333 ،روز به تحريك سيد شريف پيشنماز قرب 500 نفر ريختند به خانه نگارنده هياهو شد و به سخنورى دفاع نمود اما اندك غارتى نمودند و كفش و كلاهى ربودند ، زمان حكومت مخبر السلطنه بود كه اكنون در تهران است و رئيس‏الوزرا است و در چنين بلوائى كه روز روشن به خانه كسى بريزند و فتنه انگيزند و حاكم بيخبر يا بى‏اثر باشد خيلى شگفت است گر چه بدبختىِ اكنونىِ ايرانى بيش از اينها است .
    مجملاً با اين همه تهاجم و تصادم نگارنده از كار تفتيش ديانتى كه در پيش داشت دست نكشيد و پا افشرد تا آنچه مى‏خواست فهميد و آسوده گشت و از همه طوائف دست كشيد .
    و آنچه از هر شعبه و سلسله‏هاى ديانتى ديده اگر بنويسد فضاء ديانت تيره خواهد شد و به جامعه اسلام خواهد بر خورد و اكنون كه ضعف اسلام روز افزون است و دشمن رهبر و دوست رهنمون ،شايسته نيست كه نگارنده ديده‏ها و دانسته‏هاى خود را به قلم زبان يا به زبان قلم در آرد بلكه از باب اغاثه ملهوف و اعانه ماسوف بايد هواه خواه و ثنا خوان نوع اسلاميان گردد و به همين قدر كه خودش مطلب ديانت را فهميده قانع باشد و كشف استار سلاسل تصوف و طبقات تَقَشُّر و تقشُّف را ننمايد و شكرِ دانشِ خود را پرده‏پوشِ ديگران باشد گر چه همه آن ديگران پرده شرع و دين را دريده‏اند اما چون روح ديانت بزرگ و محترم است پاس آن را بايد داشت و به دينداران بيروح نبايد نگريست، اميد كه روح دين بزودى از پرده‏هاى صورت‏ها بيرون آيد و حقيقت خود را به بشر بنمايد دانند كه صورت‏ها دين كش بوده‏اند نه دين پرور .
    همانا تا كنون در جامعه بشر روح دين جلوه‏گر نشده و اكثر بشر پژوهنده دينند نه بيدين اما سرگردانند و هر يك به سرابى چشم دوخته و به يك موهومى سرگرم است ،پندارد كه همه همين است و ازين پندار است كه همه با هم به جنگند و به رقابت و لجاج يكديگر خود را تنها حق دانسته پا مى‏فشارند و فضاءِ پاكِ برّاقِ دين را به عصبيّت‏ها و لجاج بيجا چون بختِ خود تيره مى‏سازند .
    و تا آدمى متعصب و خودپسند است اگر دانشمند هم باشد نمى‏تواند روح مطلب را بفهمد و نيز گرفتاران رياست نخواهند مطلب فهميد تا ترك رياست بكلى نكنند به فهم نرسند .
    نگارنده چون در خود تجربه كرده كه تا رياست ظاهرى در ميان ملاها و رياسات باطنى ميان صوفيه داشت هيچ نفهميد لذا به جدّ و يقين مى‏گويد و مى‏نويسد كه دشمنِ دانش رياست است در مراد و عصبيت است در مريد والّا عموم بشر نادان و ناتوان و كج سليقه نيستند اما اين دو ميكروب كه در مغزها جا كرده‏اند مردم از مغز دانش محرومند .

     

    [1] . در سنه 1347 در ايران حكم دولت پهلوى شد كه همه كلاه پهلوى گذارند و عمامه منسوخ شود و مردم به حكم دولت جشن گرفتند و سه شب چراغانى كردند براى تبديل عمامه به كلاه.(حاشيه از كيوان است)

     

    نویسنده: عباس كيوان قزوينی
    تاریخ انتشار: ۱۳۸۸/۶/۱۸ ۱۰:۵۳:۲۱
    مرجع: جلد يك كيوان نامه
    ارسال پیام:
     
    نام  
    نشانی صندوق پست الکترونیک  
    متن پیام  
    کد امنیتی = ۶ + ۲  
         


    كمال انسان

    انواع رياضت و مقام نيروانا

    معانی و درجات وطن

    وطن حقيقی

    وطن روحانی

    آكل و مأكول

    صفات لازمه همنشين

    فرق پندار از حقيقت

    ____________________

    فلسفه

    ●  سر ناميدن جهاد نفس به جهاد

    مراتب وجود انسان

    نظر قائلين به تناسخ

    امتياز بشر به دو قوه دانش و كنش

    در اقسام احاطه

    ذاتی و جبلی

    نسبت معقول ثانی به معقول اول 

    در نفس الامر وجود مطلق

    در تعيين مفهوم وجود مطلق

    در اقسام خلق

    در بيان تقسيمات اختلافات دنيا

    مقصود از اختلافات دنيا

    كمال انسان

    فلسفه آمرزش گناهان

    يكی‌ از فوائد اختلاف

    ● تحقيق در امر تن و جان

    وعده مكاشفه در اسلام

    در عقايد حكما و بعضی از مقاصد ايشان

    ____________________

    هستی شناسی

    دور و كور

    مرگ و تولد نوع

    در بيان سعادت و شقاوت

    معنای‌ سعادت به چند وجه

    ____________________

    تعليم و تربيت

    مقدمه سرانجام

    بيان استعداد

    شيوع اختلاف

    منشاء نقص علم
    ____________________

    تفكر و مراتب آن

    در تعيين كمال بشر كه فكر است

    راجع به فكر

    پاسبانی فكر

    در تفاوت نظر مهر و كين به شيئی واحد

    در رياست

    فكر انسان امتياز خاصۀ او 

    ● اراده انسان مورد تكاليف دينيه است

    معانی مفهوم و موهوم

    فايده دين برای بشر

    تشبيه افعال ثلاثه نماز به احوال سه طبقه مردم

    يك معنی تفكر

    ____________________

    قرآن انگليسی English_Quran

    __________________
    تفسير

    سوره رعد

    سوره ابراهيم

    سوره حجر

    سوره نحل

    سوره بنی اسرائيل

    ____________________

    معراج

    رساله معراجيه

    معراج

    ____________________

    نيايش
    ____________________

    مقالات

    سماع عارفان دركربلا

    وجود مطلق فيض مقدس صاحب دم - ولايت كليۀ علی‌ (ع)

    حقيقت محمدی‌ و مكاشفات لامتناهی

    ● مقاله اقبال آشتيانی

    ____________________


    چند كتاب برای خواندن پيشنهادی‌ از ايران آئين

    ____________________

    جملات قصار

    ____________________

    شعر 
    ___________________

     ● نظرتان راجع به سايت چيست 

     

     
                 
       
     
     
     
     
    © 1388 - کلیه حقوق متعلق به ایران آئین می باشد. استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
    طراحی و توسعه توسط گروه نرم افزار هرسین محدوده مسئولیت پایگاه | حریم بازدیدکنندگان